سلام، صدای من را از ایران آفتابی میشنوید. بالاخره رسیدم به خونه! این بار هم هر چقدر تلاش کردم زودتر از این بنویسم نشد (با عرض پوزش). حدود دو هفته شده که اومدم ایران و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراده. دو هفته آخر قبل از اومدنم، روزهای سختی داشتم چون چند تا کار مهمی توی برنامم بود که باید انجام میدادم و ازم خیلی انرژی گرفت اما وقتی رسیدم خیلی زود خستگی همه اون روزها از تنم در رفت. این بار اومدنم با دفعه قبل خیلی فرق می کنه. یکی از دلیل هاش شاید این باشه که این بار قصد دارم مدت بیشتری بمونم.

این مدتی که اینجا بودم بیشتر وقتم رو در خونه گذروندم. مجبور بودم برای استادم یک گزارشی بنویسم که زیاد هم حوصله نوشتنش رو نداشتم ولی بالاخره تمامش کردم. همینطور چند روز هم با مریم مشغول خوندن درسهاش بودیم چون الان فصل امتحان هاست. من هم دوست داشتم یاد بگیرم چون بعضی قسمتهای درسهاش (ژنتیک) واقعا جذابه البته اگه لازم نباشه آدم ٢٠٠٠ تا اسم عجیب و غریب رو واسه امتحان حفظ کنه. خلاصه یعنی توفیق اجباری دست داد تا یک کم مطالب جدید یاد بگیرم.

دیروز بعد از کلی وقت تونستم بعضی از دوستان نجومی رو در مرکز ادیب ببینم. چون بدون اطلاع رفته بودم هیچ کس انتظار دیدنم رو نداشت. اینجوری خیلی با مزه میشه. چون قول دادم که ادامه داستان مرکز نجوم رو تعریف کنم این بار هم یک کم راجع بهش مینویسم.

مدتها بود به اینکه اون موقع ها چقدر شور و ذوق داشتم فکر نکرده بودم. حالا که دارم راجع بهش مینویسم حس می کنم اون موقع ها چیزهایی داشتم که به مرور زمان با به دست آوردن چیزهای دیگه اونها رو از دست دادم. ظاهرا همیشه همینطوره.

به هر حال در ادامه داستان، مصمم شدم که هرطوری شده به جمع بروبچه های نجومی ملحق بشم. میدونستم که همیشه باید از رییس شروع کرد تا جواب بده. بعد از کمی تحقیق متوجه شدم شخصی به نام آقای مهرانی رییس مرکز نجوم هستش که در حسابداری شهرداری مرکزی کار میکنه. قرار شد که برم و ایشون رو ببینم که یکی از دوستان پدرم که از قضا ظاهرا در شهرداری سمتی داشت نامه ای نوشت خطاب به آقای مهرانی به این مضمون که برادر مهرانی، این آقا (اون موقع مرد کوچک) که به حضور شما معرفی میشود علاقه وافر و زاید الوصفی به نجوم داشته مع هذا من حیث المجموع مساعدت لازم مبذول فرمایید! علی رغم توصیه پدرم، تصمیم گرفتم بدون نامه برم چون احساس بهتری داشتم. بعد از ملاقات با ایشون و بعد از دیدن علاقه من، بهم گفتند که ما در حال انتقال به مکان جدید هستیم و اگر دوست داری بیا و به ما در چدین وسایل کمک کن تا اینطوری با بقیه بچه ها هم آشنا بشی من هم که کلی ذوق کرده بودم آدرس رو گرفتم و تشکر کردم و رفتم. چند روز بعد قرار شد که برم یک سری بزنم به مکان جدید، برای اینکه تنها نرم یکی از همسایه هامون که با هم دوست صمیمی هم بودیم رو متقاعد کردم که همراه من بیاد. وقتی رسیدیم به نزدیکیهای آدرس که از قضا خیلی هم دقیق نبود، وارد یک کوچه ای شدیم که دیدیم دو نفر ته کوچه دری رو بهم زدند و قفلش کردند و صحبت کنان از کنار ما رد شدند و رفتند. با خودمون گفتیم خوب بازم خوبه فهمیدیم یکی از این درها مرکز نجوم نیست چون اون موقع تازه قرار بود در اونجا باز بشه. ما هم شروع کردیم به پرس و جو و گشتن به دنبال آدرس. آدرسی که داشتیم فقط این بود "نان ماشینی سابق" یا شاید هم کنار این نان ماشینی سابق الان خاطرم نیست. خلاصه هر دری اون طرف ها بود زدیم ولی هیچ کس خبری از این مرکز نجوم نداشت طبیعی هم بود چون هنوز اعلام موجودیت نکرده بودند. جالبه که اون منطقه در دل بقایای قبرستان قدیمی تخت فولاد قرار داره و ما اون روز در جستجوی مرکز نجوم وارد جاهایی شدیم که تا حالا ندید بودیم. به هر حال اون روز گذشت و چند روز بعد به هر حال آدرس درست رو پیدا کردیم و فهمیدیم همون دری که موقع اومدن بسته شد همون مرکز نجوم بوده. خلاصه از اون روز من هم به جمع اونها وارد شدم. یادم هست شور و شوق خیلی زیادی برای یاد گرفتن داشتم و در مدت زمان کمی تعداد زیادی کتاب پایه نجومی رو مطالعه کردم حتی یکی از اونها رو چند بار خوندم تا بفهمم! کسی که خیلی ازش یاد گرفتم و بهم کمک می کرد علیرضا رفیعی بود که هم شخصیت جذابی داشت، هم بیانش بسیار قوی بود و هم دلش می خواست دانسته هاش رو با بقیه تقسیم کنه.

ادامه دارد ...

 

لینک
جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸٧ - علی