این روزها هوای ادمونتون فوق العاده شده درست عین اوایل بهار در ایران. کاش همیشه همینجور بود! در دانشگاه ما، روزهای آخر این هفته کنفرانس سالانه مهندسی مواد برگزار میشه. سال قبل برای شرکت در این کنفرانس به همیلتون و دانشگاه مک مستر رفتم. امسال همه اینجا جمع میشن. یک ارائه مقاله هم دارم که خدا به خیر بگذرونه!

 

مرتب از ایران اخبار گرانی و تورم میشنوم، هر چند روز یکبار بچه ها رو که میبینم میگن میدونی در ایران چای شده کیلویی فلان قدر و پودر رخشویی دیگه یافت می نشود و اما برنج ...؟؟؟!!!! خدا بر ما رحم کنه البته. اینجا هم تقریبا همه چیز گران شده ظاهرا بخشی از مشکل جهانیه. میگن تورم در کانادا کمتر از دو درصده (در مقابل ظاهرا ۱۷ درصد در ایران) اما فکر کنم خالی بندیه چون فقط قیمت اجاره خونه ما از سال قبل تا الان حداقل ۱۵ درصد زیاد شده، دیگه نمیدونم این ۲ درصدش رو از کجا میارن!

 

یک خبر دیگه هم اینکه امروز بعد از گذشت یک ماه از ارسال مدارکمون، ویزای خانمم صادر شد. با این حساب اگر بقیه امور هم مطابق برنامه پیش بره تا دو هفته دیگه اینجا خواهد بود. قبلا گرفتن ویزا برای بستگان حتی همسر خیلی سخت بود چون ظاهرا سفارت کانادا در تهران تمایلی به صدور این جور ویزاها نداره اما خوب به تازگی کشف شده که سفارت کانادا در امریکا مشکلی برای صدور ویزا برای همراه ایرانی ها نداره. در ضمن اخیرا قوانین مهاجرت برای دانشجوها قدری ساده تر شده به طوری که همه دانشجوهای خارجی می تونند بعد از اتمام تحصیلاتشون تا ۳ سال در کشور کار کنند.

 

لینک
سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - علی

       

از لحاظ زمانی سفرم به ایران رو میتونم به سه قسمت تقسیم کنم: یک سوم اول که همه چیز در ایده آل ترین شرایط قرار داشت، از آب و هوا گرفته که آخر هوای بهاری بود تا لذت بودن در کنار خانواده و دوستان و فامیل و از این دست که البته مثل برق و باد گذشت. یک سوم میانی هم خوب بود اما کم کم متوجه شدم که اونقدرها هم وقتی باقی نمونده و از طرف دیگه تا حدی مشغول مراسمات مربوط به ازدواج بودم که این قسمت رو هم نفهمیدم چطوری گذشت! و اما یک سوم آخر که همش به انجام کارهای اداری و کمبود وقت و کارهای باقیمانده و فکر کردن به دوباره ترک کردن دلبستگی هام و ... گذشت. فکر کنم شاید عمر آدم هم همینطور میگذره. اما از لحاظ وضعیت تاهل هم میشه یک تقسیم بندی انجام داد: یک روز در نقش خواستگار، روز بعد بلاتکلیف، حدود دو هفته به صورت نامزد و ۱۰ روز هم به صورت متاهل گذشت! اگر جمع این زمانها از ۵ هفته حضورم در ایران کمتر شده احتمالا به دلیل وقت های تلف شده یا محسوب نشده یا معلوم الحال بوده!!! در حال حاضر هم تا زمانی که مریم خانم (همسرم) تشریف بیارند به صورت یک مجرد متاهل نما (یا بالعکس) از مزایای (یا بلکه معایب) تجرد و تاهل به صورت هم زمان بهره می برم!

 

در طول این سفر تعداد زیادی از دوستانم رو هم دیدم. یک سری در اصفهان، تعدادی در شریف و بقیه هم در مرکز نجوم ادیب. البته متاسفانه نتونستم چند تا از دوستان قدیمی رو ببینم که فکر کنم باید سری بعد بگذارمشون اول لیست. دیدن دوستان قدیمی واقعا لذت بخشه مخصوصا بچه های دانشگاه. یک روزگاری در دوران دانشجویی، بودن در کنار همدیگه در طول روز در دانشگاه برای زدن تمام حرفها کفایت نمیکرد و گاهی ساعت ها بعد از رسیدن به خونه هم کماکان از پشت گوشی تلفن مشغول حرف زدن بودیم. حالا دیدن این آدمها دوباره با اینکه میدونی دو سه ساعت بیشتر نمیتونی ببینیشون هم شیرینه و هم غم آلود. البته احساسات آدم نسبت به نزدیکانشان مسلما بیشتر هستش ولی در مورد اونها، آدم احساس میکنه وقت خیلی بیشتری برای بودن در کنارشون داره البته تا زمانی که موقع جدا شدن نرسیده باشه!

 

یکی از جاهایی که دلم میخواست حتما سر بزنم و در اولین فرصت هم اینکار رو کردم، مرکز نجوم ادیب بود چون برای چندین سال بهترین تفریحم رفتن به اونجا& بودن در کنار بقیه دوستان و شور و شوق یادگرفتن و یاد دادن و لذت درک زیبایی و عظمت آسمان بود. برای سال ها رفتن به رصد چه جمعی و چه به تنهایی، از اصلی ترین و لذت بخش ترین برنامه های زندگیم بود. خوب اون دوران گذشته و دستم از دنیا کوتاه شده! ولی خوب حداقل یکبار دیگه تونستم دوستان قدیمیم رو ببینم. مرکز ادیب به همت و پیگیری دوست عزیزمون آقای بوژ مهرانی تاسیس شد که فکر میکنم در اون زمان سخت میشد تصور کرد وجود چنین مکانی تا این حد بتونه تاثیری عمیق و ماندگار داشته باشه. چندین بار به محل کار ایشون رفتم که متاسفانه نتونستم ایشون رو ببینم. این عکس زیر بچه های نجومی رو نشون میده روبروی مرکز نجوم که فکر می کنم تاریخ عکس سال ۷۸ باشه. اگر تونستید من رو توی عکس پیدا کنید؟؟!!

 

 

خوب فعلا فکر کنم در باب ایران نوشتن کافی باشه و برسیم به ماجراهای ادمونتون. خوب الان اینجا یک ماه از تابستون گذشت هنوز سه ماه دیگه باقی مونده. هوا بسیار عالیه طوری که به سختی میشه باور کرد این شهر همون شهر یخ زده چند ماه پیشه. یکی از واجبات در آخر هفته ها فرآیند دوچرخه سواریست که توصیه شده حتما به جا آورده بشه چون هم ورزش محسوب میشه و هم تفریح. ما هم چند باری رفتیم و جای دوستان خالی. البته گفته میشه و تجربه نشون داده که از چند وقت دیگه پشه ها امان نمیدن پس باید فرصت رو فعلا تا پشه ها اینجا رو هنوز پیدا نکردند غنیمت شمرد. این هم چند تا عکس از ادمونتون سبز شده به انضمام عکسی از سری جدید آش رشته پزون !!!

 

تیم دوچرخه سواری ادمونتون و حومه!

 

شکوفه های بهاری

 

باز هم اهرام ادمونتون!

 

؟

 

این هم از آش رشته

لینک
سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧ - علی

       

مدت زیادی بود که مطلبی ننوشته بودم و اون هم به دلیل سفرم به ایران بود. صبح ۱۴ فروردین رسیدم ایران. زمان نا مناسبی به نظر می رسه چون تازه تعطیلات عید تمام شده اما برام مقدور نبود زمان زودتری اینجا رو ترک کنم. در کل سفر فشرده پر بار و در برخی موارد پیچیده ای بود. جالب اینه که اونطوری که فکر می کردم نبود منظورم حس برگشتن به وطن بود که آخرش خودم هم نفهمیدم دقیقا چطوری بود!

دیدن عزیزانی که برای مدتی طولانی ازشون دور بودی بی نهایت لذت بخشه و البته جدا شدن ازشون به همون اندازه سخت. احساسم از این سفر خیلی وسیع و پیچیده بوده و نمیتونم تحلیل درستی ازش داشته باشم بنابراین زیاد سعی نمیکنم راجع بهش حرفی بزنم اما شرح وقایعی که افتاده به نسبت ساده تره و از اونجا شروع می کنم.

مسیر پروازم از ادمونتون به لندن و از لندن به تهران بود. در فرودگاه ادمونتون با خودم فکر می کردم که توی این ۱۵ ماهی که اینجا بودم دیگه مثل روزهای اول اونچنان احساس غربت نمیکنم و دیگه چیزهایی که اطرافم میبینم از برخورد آدم ها گرفته تا طرز لباس پوشیدنشون و چیزهای دیگه مثل قبل عجیب به نظر نمی رسه، به هر حال مرور زمان آدم رو به شرایط موجود عادت میده. هواپیمای ایرکانادا درست مثل دفعه پیش خیلی تمیز و شیک بود و از همه جذاب تر برخورد خوب مهمانداران. جلوی هر صندلی هم یک صفحه نمایش کوچک بود که میشد فیلم دید یا اخبار یا موزیک و غیره خلاصه مسیر ۹ ساعته ادمونتون تا لندن اونقدر ها هم سخت نگذشت مخصوصا وقتی آدم ذوق رفتن به خونه رو هم داشته باشه.

هواپیمای مسیر لندن به تهران متعلق به ایران ایر بود و تقریبا اکثر مسافرین همه ایرانی بودند. در بدو ورود به هواپیما صدای جروبحث یک خانم و آقا شنیده میشد مبنی بر اینکه خانم بشین می خواهیم رد بشیم و خانم هم شاکی از اینکه یک نفر جای بار بالا سر ایشون رو اشغال کرده و خلاصه مشکل حل شد نهایتا! نکته جالب دیگه این بود که به محض فرود هواپیما تلفن های همراه شروع کردند به زنگ خوردن و همه با هم در حال اطلاع رسانی به بستگانشون بودند که ما رسیدیم هنوز توی باندیم شما کجایید؟؟؟

در فرودگاه پشت باجه های کنترل گذرنامه صف طولانی تشکیل شده بود که خوب خیلی پدیده معمولی هستش نه در ایران بلکه حدس می زنم در همه جا همینطور باشه اما نمیدونم چرا مردم تحمل ایستادن توی این آخرین صف رو نداشتند و شاکی بودند که واسه ورود به کشور خودمون هم باید توی صف بایستیم. کشور خودمون؟ کشور خودتون؟ کشور خودشون؟؟!!

چند روز اول کمی همه چیز غریب به نظر میرسید، نمیدونم چرا دلم می خواست به همه چیز ایراد بگیرم از شیر ظرفشویی که چرا اینطوریه تا چرا با اینکه چراغ راهنمایی سبز شده هنوز موتوریها به عبور خودشون از وسط خیابون ادامه میدن و موارد دیگه. اما خوب خیلی زود باز همه چیز عادی شد واسم. اما تنها چیزی که تا لحظه آخر روی اعصابم راه می رفت وضعیت ترافیک و میزان پایبندی مردم به قوانین رانندگی بود چون تقریبا فاحش ترین اختلافی که در اولین نگاه به وضوح به چشم میخوره همین موضوع هستش. ولی در بقیه موارد همه چیز خیلی خوب بود.

یکی از چیزهایی که خیلی برام جالب بود احساسی بود که نسبت به ارزش پول ایران داشتم. درست بر عکس حسی که موقع اومدن به اینجا داشتم. اون اوایل هر چیزی میخواستم بخرم اول به پول خودمون حساب می کردم که چقدر باید بابتش بدم و بعد پیش خودم می گفتم اوه چقدر گرون بیخیال اصلا، مثلا واسه یک ماست کوچک باید حدود ۳ دلار پول میدادم و میگفتم یعنی ۳۰۰۰ تومن برای یک کم ماست!!! اما کم کم دیگه یادم رفت که با اینقدر پول توی ایران چه چیزهایی میشد خرید. این دفعه هم درست همین حس رو داشتم منتها برعکس، همه چیز به نظرم ارزان میرسید و مقیاس سنجیدنم حدود ۱/۵ دلاری بود که هر روز اینجا واسه خرید قهوه میدادم و کلا اجناس خوراکی تا سقف پول ۳ تا قهوه نسبتا ارزان به نظر میرسید! البته بعضی چیزها مثل گوشت در کانادا ارزانتر از ایران بود!

یکی از اتفاقات حیاتی و مهمی که در طول این سفر برام رخ داد پدیده شگرف مزدوج شدن بود که علیرغم پیچیدگیهای خاص خودش خوشبختانه با حمایت خانواده هامون به بهترین نحو ممکن انجام شد که احیانا در زمان های آینده راجع بهش صحبت خواهم کرد.

اما یک هفته اول سفر مصادف بود با سرازیر شدن فامیل به منزل ما برای دیدن این حقیر که در ابتدا بسیار شیرین بود ولی رفته رفته به معذلی عظیم تبدیل شد چرا که اقوام به صورت کاملا رندم در زمان های مختلف تشریف می آوردند و کلا یک هفته اول و بلکه کمی بیشتر به پاسخ به اینگونه سوالات گذشت: کلا اونجا بهتره یا اینجا؟ مرغ کیلو چنده اونجا؟ چند سال دیگه درست تمام میشه؟ برمیگردی یا نمیگردی؟ خوش میگذره یا نه؟ و امثال این ...

ادامه دارد ...

 

لینک
چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧ - علی