سلام، صدای من را از ایران آفتابی میشنوید. بالاخره رسیدم به خونه! این بار هم هر چقدر تلاش کردم زودتر از این بنویسم نشد (با عرض پوزش). حدود دو هفته شده که اومدم ایران و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراده. دو هفته آخر قبل از اومدنم، روزهای سختی داشتم چون چند تا کار مهمی توی برنامم بود که باید انجام میدادم و ازم خیلی انرژی گرفت اما وقتی رسیدم خیلی زود خستگی همه اون روزها از تنم در رفت. این بار اومدنم با دفعه قبل خیلی فرق می کنه. یکی از دلیل هاش شاید این باشه که این بار قصد دارم مدت بیشتری بمونم.

این مدتی که اینجا بودم بیشتر وقتم رو در خونه گذروندم. مجبور بودم برای استادم یک گزارشی بنویسم که زیاد هم حوصله نوشتنش رو نداشتم ولی بالاخره تمامش کردم. همینطور چند روز هم با مریم مشغول خوندن درسهاش بودیم چون الان فصل امتحان هاست. من هم دوست داشتم یاد بگیرم چون بعضی قسمتهای درسهاش (ژنتیک) واقعا جذابه البته اگه لازم نباشه آدم ٢٠٠٠ تا اسم عجیب و غریب رو واسه امتحان حفظ کنه. خلاصه یعنی توفیق اجباری دست داد تا یک کم مطالب جدید یاد بگیرم.

دیروز بعد از کلی وقت تونستم بعضی از دوستان نجومی رو در مرکز ادیب ببینم. چون بدون اطلاع رفته بودم هیچ کس انتظار دیدنم رو نداشت. اینجوری خیلی با مزه میشه. چون قول دادم که ادامه داستان مرکز نجوم رو تعریف کنم این بار هم یک کم راجع بهش مینویسم.

مدتها بود به اینکه اون موقع ها چقدر شور و ذوق داشتم فکر نکرده بودم. حالا که دارم راجع بهش مینویسم حس می کنم اون موقع ها چیزهایی داشتم که به مرور زمان با به دست آوردن چیزهای دیگه اونها رو از دست دادم. ظاهرا همیشه همینطوره.

به هر حال در ادامه داستان، مصمم شدم که هرطوری شده به جمع بروبچه های نجومی ملحق بشم. میدونستم که همیشه باید از رییس شروع کرد تا جواب بده. بعد از کمی تحقیق متوجه شدم شخصی به نام آقای مهرانی رییس مرکز نجوم هستش که در حسابداری شهرداری مرکزی کار میکنه. قرار شد که برم و ایشون رو ببینم که یکی از دوستان پدرم که از قضا ظاهرا در شهرداری سمتی داشت نامه ای نوشت خطاب به آقای مهرانی به این مضمون که برادر مهرانی، این آقا (اون موقع مرد کوچک) که به حضور شما معرفی میشود علاقه وافر و زاید الوصفی به نجوم داشته مع هذا من حیث المجموع مساعدت لازم مبذول فرمایید! علی رغم توصیه پدرم، تصمیم گرفتم بدون نامه برم چون احساس بهتری داشتم. بعد از ملاقات با ایشون و بعد از دیدن علاقه من، بهم گفتند که ما در حال انتقال به مکان جدید هستیم و اگر دوست داری بیا و به ما در چدین وسایل کمک کن تا اینطوری با بقیه بچه ها هم آشنا بشی من هم که کلی ذوق کرده بودم آدرس رو گرفتم و تشکر کردم و رفتم. چند روز بعد قرار شد که برم یک سری بزنم به مکان جدید، برای اینکه تنها نرم یکی از همسایه هامون که با هم دوست صمیمی هم بودیم رو متقاعد کردم که همراه من بیاد. وقتی رسیدیم به نزدیکیهای آدرس که از قضا خیلی هم دقیق نبود، وارد یک کوچه ای شدیم که دیدیم دو نفر ته کوچه دری رو بهم زدند و قفلش کردند و صحبت کنان از کنار ما رد شدند و رفتند. با خودمون گفتیم خوب بازم خوبه فهمیدیم یکی از این درها مرکز نجوم نیست چون اون موقع تازه قرار بود در اونجا باز بشه. ما هم شروع کردیم به پرس و جو و گشتن به دنبال آدرس. آدرسی که داشتیم فقط این بود "نان ماشینی سابق" یا شاید هم کنار این نان ماشینی سابق الان خاطرم نیست. خلاصه هر دری اون طرف ها بود زدیم ولی هیچ کس خبری از این مرکز نجوم نداشت طبیعی هم بود چون هنوز اعلام موجودیت نکرده بودند. جالبه که اون منطقه در دل بقایای قبرستان قدیمی تخت فولاد قرار داره و ما اون روز در جستجوی مرکز نجوم وارد جاهایی شدیم که تا حالا ندید بودیم. به هر حال اون روز گذشت و چند روز بعد به هر حال آدرس درست رو پیدا کردیم و فهمیدیم همون دری که موقع اومدن بسته شد همون مرکز نجوم بوده. خلاصه از اون روز من هم به جمع اونها وارد شدم. یادم هست شور و شوق خیلی زیادی برای یاد گرفتن داشتم و در مدت زمان کمی تعداد زیادی کتاب پایه نجومی رو مطالعه کردم حتی یکی از اونها رو چند بار خوندم تا بفهمم! کسی که خیلی ازش یاد گرفتم و بهم کمک می کرد علیرضا رفیعی بود که هم شخصیت جذابی داشت، هم بیانش بسیار قوی بود و هم دلش می خواست دانسته هاش رو با بقیه تقسیم کنه.

ادامه دارد ...

 

لینک
جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸٧ - علی

       

بالاخره آخرین ماه سال میلادی هم اومد ولی هنوز خبری از برف و سرمای همیشگی نیست. معلوم نیست چی شده که امسال زمستون قصد نشون دادن خشونتش رو نداره. البته قراره از فردا به مدت چند روز هوا سرد بشه ولی بعد از چند روز دوباره گرم میشه!

این چند وقته معمولا وقتم رو روزها در آزمایشگاه می گذرونم. کارم همش شده درست کردن یک لایه نازک اکسید نایوبیوم که حالا به چه دردی میخوره خودمم نمیدونم! البته این پروژه اصلیم نیست بلکه همینطوری دور همیه. به بیان ساده درست مثل آشپزی میمونه، یک سری چیزها رو با هم قاطی میکنی بعد غذا آماده میشه ولی سوال اینه که آیا این همونی هست که قرار بوده بشه که باید برای جواب به این سوال کلی آزمایش دیگه روش انجام بدی تا بفهمی آیا نسبت مثلا نخود به لوبیاش اون عدد مورد نظر هست یا نه! چون تمام خواص نهایی محصول، بستگی به این نسبت داره. و اینکه میگم لایه نازک اون هم یک کمی جای تعبیر داره چون ضخامت لایه ای که ازش حرف میزنم حدود یک هزارم ضخامت متوسط مو هستش، میگن دیگه از مو باریکتر که نداریم ولی حالا که داریم! حالا چرا اینقدر نازک؟؟ جوابش اینه که هر چی نازک تر، ساپورت مالی پروژه بیشتر. عین ایران خودمون که هر پروژه ای که نانو بود بهش پول میدادن.

این عکس دستگهاهی هستش که باهاش کار می کنم (همونی که یکبار زدم خرابش کردم!). یک زمانی یادم هست فکر می کنم هنوز ایام دبیرستان بود و من با جدیت تمام مشغول ساختن یک تلسکوپ بودم. وقتی آینه اصلی تلسکوپ آماده شد برای نشوندن یک لایه نازک بازتابنده آلومینیوم روی اون رفتم سراغ صنایع اپتیک صا ایران. اولش قبول نمیکردن که اینکار رو بکنن برای من ولی فکر کنم بعدا دلشون یک کم برام سوخت و حاضر شدن اینکار رو انجام بدن البته خیلی هم نسوخت چون پولش رو ازم گرفتن که فکر کنم هشت هزار تومن شد! دستگاهی که ازش برای اون کار استفاده کردند باید یک چیزی شبیه به همینی باشه که من الان باهاش کار می کنم. ولی اون موقع اصلا فکرش رو نمیکردم که اون کاری که اونقدر براش ذوق و شوق داشتم روزی تبدیل به یک کار روزمره و گاهی حتی کسل کننده بشه.

 

خیلی مواقع اینطور میشه که آدم در سرش آرزوهایی داره که فکر میکنه اگه بهشون برسه چقدر احساس خوشبختی میکنه اما وقتی بهشون رسید خیلی زود آرزوهای بعدی میاد توی سرش بدون اینکه از رسیدن به اون آرزوهای قبلی احساس خوشبختی بکنه. به نظرم خیلی وقتها، این داشتن نیست که حس خوشبختی میاره بلکه نداشتنه که حس خوشبختی رو از آدم میبره که البته بستگی به نگاه آدم به زندگی داره. گاهی که آدم نا امید میشه خوبه به چیزهایی که داره فکر کنه شاید اون حسش از بین بره.

باز یک خاطره از خیلی قدیمها یادم اومده که دلم میخواد تعریفش کنم. یادمه سال ٧۵ یا ٧۶ بود که به شدت احساس کردم به آسمان و ستاره ها علاقه پیدا کردم. چون قبلا شنیده بودم که یک مرکز نجومی (ادیب) در اصفهان هست گشتم تا پیداشون کنم. ولی برای اینکار موقع بدی رو انتخاب کرده بودم چون مکان اون موقع اون مرکز یک مکان موقت بود تا به جای اصلیشون منتقل بشن و بخاطر همین ظاهرا خیلی فعالیت خاصی نداشتن. یک شبی سوار بر دوچرخه رفتم به فرهنگسرایی که مقر اون موقع مرکز نجوم بود و از قضا دیدم که دو نفر یک تلسکوپی رو آوردن در حیاط و دارن باهاش سعی می کنند یک چیزی رو ببینند. من هم کنارشون ایستادم تا ببینم چکار میکنم البته روم نمیشد بهشون بگم خوب این همه خودتون نگاه کردید بگذارید آخه منم یه لحظه ببینم! ولی اونها سخت مشغول بودند. خلاصه بعد از کلی تلاش اون چیزی که تو آسمان دنبالش میگشتند رو پیدا کردن و کلی بالا پایین پریدن و ذوق کردن و بعدش هم تلسکوپ رو جمع کردن و رفتند که رفتند. اون دو نفر علیرضا رفیعی و جمشید ارشدی بودند که بعدها که عضو مرکز ادیب شدم اونقدر ازشون یاد گرفتم و بهم کمک کردند که تلافی اون شب در اومد! و البته الان هم هیچ کدوم ایران نیستند. با این حال میشه تصور کرد اون موقع که جمع کردند و رفتند من چه حسی پیدا کرده باشم و لی خوب نا امید نشدم باز بعضی شبهای دیگه هم سوار بر دوچرخه میومدم و سر میزدم تا اینکه یک نفر دیگه رو دیدم که با یک دوربین دوچشمی در حال رصد بود و باز هر چی صبر کردم و یک گوشه ایستادم به تماشا کردن خبری نشد. با خودم میگفتم الان میاد بهم میگه بچه جون تو چقدر علاقه مندی خوب بیا تو هم عضو گروه بشو یا در کلاس شرکت کن! یکی نبود بگه بچه برو خوب ازش بپرس آقا ببخشید من الان چکار کنم که به نجوم علاقه دارم. و نکته جالب این که اون فرد کسی نبود جز آقای علیرضا مهرانی، از موسسان اصلی مرکز نجوم ادیب، مدیر خوش ذوق و با معلوماتی که با استفاده ماهرانه از قدرت و نفوذش فضایی رو ایجاد کرد که برکات بودن در اون فضا هنوز در زندگی من و کلی آدم دیگه مثل من وجود داره و خواهد داشت.

خوب این داستان هنوز ادامه داره و در قسمت بعدی مینویسم که چطور بالاخره رفتم و گفتم که به نجوم علاقه دارم و بعد چی شد البته اگر این داستان اصلا طرفداری داشته باشه؟؟!!

لینک
چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧ - علی

       

تازگی ها اونقدر مثل قبل تر ها توان نوشتن ندارم البته نه اینکه اون موقع ها نویسنده بودم و الان حس نویسندگیم خشک شده باشه بلکه اصلا آقا الان حسش نیست! و میتونم هم حدس بزنم چرا ... . شاید چون الان توی موقعیت سختی قرار دارم مثل وقتی که آدم دلش میخواد به آینده فرار کنه ولی از طرفی هم میدونه که برای رسیدن به اون آینده دلخواهش باید از تمام لحظه های حالش درست و هدفمند استفاده کنه. بخش اعظم مشکلات از جدایی و دوری بوجود اومده. اونهایی که هیچوقت عاشق نبودند و یا طعم دوری رو نچشیدند نمیتونند قضاوت کنند. میدونم که اکثر دوستانم اینجا مفهوم دوری رو خوب حس می کنند چون باهاش زندگی کردند ولی به نظرم دوری از شریک زندگی با دوری از خانواده و دوستان و اقوام فرق اساسی داره. یکیش رو مرور زمان کمرنگ میکنه اون یکی رو پررنگ. گرچه البته ممکنه برای بعضی ها همون دوری از خانواده هم سخت و غیر قابل تحمل باشه چون مقایسه کیفیت احساسات آدم ها خیلی کار ساده ای نیست مخصوصا اگر این مقایسه بین زنها و مردها باشه. و در ضمن این رو هم میدونم که توانایی انسان اونقدر زیاد هست که خودش رو با هر شرایط ممکنی سازگار کنه اما اینکه چه بهایی برای این سازگاری باید پرداخته بشه جای سواله.

به هر حال از قدیم میگن هر که طاووس باید جور هندوستان کشد، اون موقعی که ذوق کردی که دیگه رفتیم که رفتیم باید فکر اینجاش رو هم میکردی!به هر حال این مثل خواستن هم خدا و هم خرما اینجا هم صدق داره اما اخیرا دیده شده که اگر یک کمی پول بدی و وقت بگذاری و احیانا کمی هم حرص و جوش بخوری میشه هم خدا رو داشت هم خرما!

گاهی آدم یک حسی پیدا میکنه که تابع شرایط زمانی و مکانی مخصوص اون موقع هستش که اگر یک مدت بعد که از اون حال در اومده و شرایطش عوض شده به آثار اون حسش مراجعه کنه (مثلا نوشته ها یا حرفهایی که اون موقع نوشته یا زده رو مرور کنه) ممکنه براش مضحک یا غیر معقول بنظر برسه در حالی که اون حس واقعا یک روزی وجود داشته و اون شخص مجبور بوده باهاش کنار بیاد. یکی از فلاسفه یونان نمیدونم دقیقا کدوم ولی شاید سقراط بوده که گفته «توصیه میکنم ازدواج کنید که اگر همسر خوبی پیدا کردید که خوشبخت میشوید و اگر نه فیلسوف خواهید شد» که نشون میده زنش چه بلایی سرش آورده که اینقدر دلش پر بوده اما من پیشنهاد میکنم یک حالت سومی هم اضافه بشه به این جمله به این صورت که اگر همسر خوبی پیدا کردید و ازش دور بودید باز هم فیلسوف میشید! حالا فکر کنم منم کم کم دارم فیلسوف میشم باور نمیکنید این هم آخرین عکسم:

 

خوب فکر کنم دیگه گفتن از این درد هجران و حواشی اون دیگه کافی باشه. امروز اولین برف امسال، زمین رو سفیدپوش کرد و رسما زمستون شروع شد. به نظرم نسبت به سال قبل امسال هوا اونقدری که باید هنوز سرد نشده یعنی این مدت به ندرت دمای هوا زیر صفر می رفت اما سال قبل این موقع خیلی سرد تر بود البته ما که کلا خوشحال میشیم هرچقدر هوا کمتر سرد بشه. همینطور امروز تعطیل رسمی بود به خاطر روز یادبود کشته شده های جنگهای جهانی. رسم اینه که از دو هفته قبل، مردم به یاد از دست رفته هاشون در جنگ، گل شقایق قرمز کوچک به لباسشون نصب می کنند. از بین ۶۰-۷۰ میلیونی (شاید هم بیشتر) که در جنگهای جهانی کشته شدند ۱۱۰ هزار نفرشون بر و بچه های کانادا بودند تو مایه های خسی در میقات.

 

و در نهایت هم خطاب به خواننده منتقد که نظر داده بودن چرا اینقدر دیر می نویسم عرض کنم که حالا شما این بار رو کوتاه بیا به هر حال روزگار به حد کافی بر من سخت گرفته الان اما خوب قول داده در آینده بسیار نزدیک آسون بگیره که من هم روی حرفش حساب کردم و شما هم امیدوار باشید.

لینک
چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧ - علی

       

ای  وای و  ای داد از این زندگی مجردی بعد از ازدواج! چون که نه رومی روم هستی نه زنگی زنگ. از اون تجربه هاست که مرا یکبار همی بس که البته ما فعلا به دور دوم کشیده شدیم. حالا دیگه خدا به بقیه اش رحم کنه. البته از اونجایی که میگن مرد را دردی اگر باشد خوش است ما هم معنی این شعر رو فهمیدیم که شدیدا خوش است.

 

این هفته مراسم آموزش کار با یک دستگاه جدید که به آزمایشگاهمون اضافه شده را داشتیم. البته من قرار نیست با این دستگاه کار بکنم در واقع لوسی یکی از اعضای گروهمون قراره باهاش کار بکنه ولی خوب دیگه من هم دور همی مجبور شدم یاد بگیرم. اون کسی که اومده بود دستگاه رو تنظیم کنه و آموزش بده خیلی آدم باحالی بود. از آریزونا اومده بود هی همش میگفت اینجا چقدر سرده ما بهش میگفتیم تو از بیابان اومدی نزدیکیهای قطب شمال معلومه که احساس سرما میکنی. بعد دیگه شروع کرد به تعریف کردن که ما در آریزونا تابستان ها بالای ۱۱۰ درجه میشه هوا البته منظورش فارنهایت بود. من هنوز بعد از این مدتی که اینجام نمیتونم درست دمای فارنهایت رو تحلیل کنم مجبورم همیشه به سانتیگراد تبدیل کنم. و همینطور اینچ و پوند (مقیاس وزن)، من نمیدونم چه اصراری دارند که از مقیاسهای استاندارد بین المللی استفاده نکنند!!! ولی خوشبختانه استادم اونجا بود و چون میدونه من با فارنهایت میونه خوبی ندارم برام ترجمه می کرد که یعنی بالای ۴۰ درجه سانتیگراد. من هم گفتم حالا کوتاه بیا داداش ما خودمون بچه کف کویریم درسته حالا تو برف گیر کردیم.بهش گفتم تو یک سفر باید زمستون بیایی که مفهوم سرما دستت بیاد، گفت اگه دستگاهتون طرفهای زمستون ایراد پیدا کرد رو من حساب نکنید برید سراغ یکی دیگه!

و اما این تصویر اون دستگاهی که گفتم. اسمش رو هم گذاشتند کیتی (Katy) که لوسی براش انتخاب کرده بود و مبنای مونث بودنش هم این بوده که با کیتی باید شدیدا با ملایمت و احترام رفتار کرد  چون تحمل ناملایمت برای خانمها بسیار سخته!!! این اسم گذاشتن روی دستگاه ها اینجا بعضا متداول هستش ولی تا حالا من دستگاه خانم ندیده بودم که دیدم!

 

کاری که این دستگاه انجام میده در واقع مستطح کردن سطح ویفرهای سیلیکونی! هستش که در صنعت نیمه هادی کاربرد کلیدی داره. میشه گفت ابداع این دستگاه انقلابی در صنعت نیمه هادی ایجاد کرد و امکان هرچه کوچک تر شدن مدارهای مجتمع الکترونیکی رو فراهم کرد البته حدود ۲۰ سال پیش.

لینک
سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ - علی

       

آخر این هفته به جای دو روز، سه روز تعطیل بودیم اون هم به خاطر روز Thanksgiving (شکرگزاری (آخر بعد از این همه مدرسه رفتن هنوز نفهمیدم کجا ذ باید باشه کجا ز ، همه رو یک جور بنویسیم بره دیگه! )). ما هم البته خدا رو شاکریم ولی بیشتر به جای شکر گزاری به تکوندن منزل مشغول بودم. از قدیم میگن که کار خونه تمامی نداره که واقعا راست گفتند! آشپزی هم که دیگه توضیح نداره، معضل همیشگی که دست بردار هم نیست. اصلا چقدر خوب بود آدم هفته ای یکبار سوختگیری میکرد و میرفت تا هفته بعد!

اوضاع اقتصادی هم که رو به افول رفته و چند وقت دیگه اعلام می کنند که کلا کره زمین ورشکست کرد. فقط ای کاش این حقوق ما رو اضافه کنند یک چند ماهی خوش باشیم بعد دیگه هر چی شد اشکالی نداره. خوب فکر کنم با توجه به عنوان روز شکرگزاری، گله گزاری دیگه کافیه!

چند روز پیش برای جلوگیری از پیشروی نا امیدی، با یکی از دوستانم (استاد علی ترابی) با همانگی قبلی راهی سینمای IMAX شدیم و بسی مشعوف گشتیم. یک فیلم پرتحرک که البته دیدنش فقط توی سینمای IMAX ارزش داره اون هم به خاطر حجم زیاد جلوه های ویژه و صدای با کیفیت بسیار بالا. این بار سومی بود که میرفتم این نوع سینما، واقعا تجربه خیلی خاصیه. بعید میدونم در ایران همچون سینمایی باشه ولی امیدوارم در آینده در ایران هم بتونیم این تکنولوژی رو ببینیم گرچه جذابیت IMAX فقط به خاطر طریقه پخش شدنش نیست بلکه بیشتر به خاطر نوع تصویر و صدابرداری خاص اون هستش که ظاهرا با روش های متداول فرق داره که در نتیجه هر فیلمی رو نمیشه با پروژکتور IMAX پخش کرد.

 

چند وقتی هست که بروبچه های دانشگاه همت کردند و یک سری برنامه های رادیویی رو تولید می کنند که شامل برنامه های متنوعی هستش و البته به نظر خیلی هم حرفه ای میاد که جا داره به همشون خسته نباشی گفت و ازشون تشکر کرد. عنوان این رادیو شمال ۵۳ هستش که به خاطر عرض جغرافیایی ادمونتون که ۵۳ درجه شمالی هستش انتخاب شده. برنامه های رادیویی تهیه شده رو میتونید از این وبسایت دریافت کنید:

http://www.n53radio.com

و اما نکته آخر هم در مورد این جمله که میگن حق کلا همیشه با مشتریه که خیلی هم به جا گفتن ولی خوب ما فقط اینجا دیدیم. یکی از نکات ظریفی که تازه کشف کردم یعنی تا حدی میدونستم ولی به اهمیتش پی نبرده بودم پس دادن کامل اجناس خریداری شده هستش. سیستم باحال به این میگن که میری یک چیزی میخری بهت میگن تا یک ماه یا مثلا دو هفته وقت داری اگر با این جنس ما به هر دلیل حال نکردی بیا پس بده پولت رو پس بگیر. بعد هم بهت گیر نمیدن چرا پس آوردی راحت پولت رو پس میدن که تازه پول هم که از جیبت ندادی از کارت اعتباریت دادی یعنی کلا حالشو ببر! البته همه فروشگاه ها ممکنه این سیستم رو نداشته باشند یا زمان برگشتش فرق بکنه ولی میتونم بگم خیلی متداوله مخصوصا فروشگاه هایی که اجناس الکترونیک دارند معمولا اجازه پس دادن کامل اجناس رو میدن.

 

لینک
سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - علی

       

چند وقت پیش علیرغم میل باطنیم مجبور شدم آفیسم رو عوض کنم (مثلا همون دفتر کار) و به یک آفیس جدید تبعید شدم. البته این آفیس جدید خیلی خلوت تر و آروم تر از قبلی هستش اما خوب به جای قبلی خیلی عادت کرده بودم. برام جالب بود که میدونستم جای جدید برام بهتر هستش اما صرف عادت دلم نمیومد جابجا بشم چون نزدیک دو سال بود که جای قبلی بودم. علت مجبور شدنم ورود بدون حساب و کتاب دانشجوهای جدیده! ظاهرا البته هنوز به پای دانشکده خودمون در شریف نرسیده ولی یک کم دیگه تلاش کنه حتما میرسه. اون سالی که من فوق قبول شدم ٩٠ نفر دیگه هم قبول شده بودند، اون هم توی دانشکده ای که کلا یک طبقه و نیم ارتفاع داره و طولش هم از عرضش کمتره!!! باز جای شکرش باقیه که اینجا حداقل ساختمانش ٨ طبقه داره. البته گفته میشه که قصد دارند دو سه طبقه اون وسطها رو بزنن بکوبن جدیدش کنند که خدا رحم کنه که ساختمان رو سرمون خراب نشه. حالا جالب تر اینکه از این خیل عظیم دانشجوهای جدید، تعداد زیادیشون ایرانی هستند و خلاصه فکر کنم امسال از چینیها زدیم جلو. این که میگن فرار مغزها، معادل این طرفیش میشه هجوم مغزها. دولت کانادا هم که فکر کنم این وسط داره حال میکنه رسما داره میگه خوش دارم دانشجوهایی که درسشون تمام میشه بمونن همینجا مهمون خودمون! حالا دیگه میشه حدس زد اوضاع از چه قراره.

چند روز پیش میخواستم از طبقه اول برم طبقه هشتم خدمت استادم! که سوار آسانسور شدم و از اونجایی که جدیدا خیلی ترافیک آسانسورمون شدید شده، توی تک تک طبقات توقف داشتیم و هر بار در باز شد یا بروبچه های ایرانی تردد کردند یا صداشون از دور میومد. گفتم ایول که حال این برادران و خواهران چینی رو بگیریم.

خبر دیگه اینکه از بس که از گرونی و تورم و نداری به خدا شکایت کردیم، اساتید معظم طی یک جلسه تاریخی حقوق مستضعفان (=دانشجویان) رو حدود ٢٨ درصد اضافه کردند. البته این هنوز به این مفهوم نیست که ما دیگه پول دار شدیم چون از ترم آینده این تصمیم ترتیب اثر داده میشه ولی خوب این امید هست که هر کسی از سرمای زمستان جون سالم به در ببره از ترم بهار با اضافه حقوق مواجه میشه که مصداق اینه که میگن در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است. 

 

چند روز پیش توی یکی از آزمایشگاه های دانشگاه داشتم کار می کردم، نزدیک تمام شدن کارم بود که یکی از مسئولین اون آزمایشگاه اومد کنارم و گفت تا شما کارت رو تمام می کنی منم یک چیزی رو چک می کنم. این دستگاهی که باهاش کار می کردم دستگاه نسبتا پیچیده ای هستش که کلی تنظیمات داره و موقع شروع به کار و موقع اتمام کار، یک سری کارهایی رو باید به ترتیب انجام داد تا دستگاه درست کار کنه. من هم چون این آقاهه اومد ایستاد کنارم داشت نگاه می کرد که من چکار می کنم از بس که تمرکز کردم که همه کارها رو دقیق انجام بدم یک کاری رو یادم رفت انجام بدم و خلاصه اینکه دستگاه قاطی کرد. بعد اون آقاهه خیلی خونسرد گفت یادت رفت این کار رو بکنی در نتیجه تا فردا ظهر دستگاه از کار افتاد. بعد من هم گفتم خوب من وقتی تنها هستم تمرکزم بیشتره بعد اون هم گفت آره من نباید میومدم توی دست و پای تو! حالا جالب این بود که بعد از کار من یک استادی برای درس خودش دستگاه رو رزرو کرده بود که لابد دانشجوهای کلاسش بیان باهاش کار بکنند. خلاصه من هم وسایلم رو زود جمع کردم و گفتم خداحافظ که ما رفتیم! در حین رفتن داشتم با خودم فکر می کردم عجب این بابا با مرام بود هیچی نگفت هر کی دیگه بود حداقل یک کمی اعصابش خورد میشد. بعد که رسیدم اتاق کارم دیدم بهم ایمیل زدن که متاسفانه دستگاه خراب شده اما ما داریم روش کار میکنیم و امیدواریم برای فردا که شما دوباره رزرو کردی آماده بشه!!! من هم گفتم ایول به این مرام و سیستم و در جواب نوشتم با تشکر از تلاشهای بی وقفه و سختکوشی شما و ارادت خالصانه و بی امان!

 

 

لینک
دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧ - علی

   با سلام مجدد!   

سلام .....

با عرض پوزش از همه دوستانم که منتظر نوشتن مجدد من بودن. واقعا شرمنده هستم.... دیگه بعضی وقتها پیش میاد. اولش خودم هم فکر میکردم علت ننوشتنم اینه که خانمم اومده پیشم و بنابراین وقت کافی واسه نوشتن ندارم. اما واقعا مشکل وقت نبود. گاهی آدم رغبتی برای حرف زدن نداره شاید انگیزه ای نداره یا شاید هم نمیدونم!!! به هرحال امیدوارم که بتونم جبران این مدت رو بکنم.

 

این چند ماه همه چیز شیرین و رویایی بود ولی زیاد نگران نباشید چون در طی چند ماه آینده همه شیرینیش به مرور از توی دلم درمیاد. زندگی ظاهرا همیشه همینجوره، پر از پستی و بلندی، یک مدتی مست پایین رفتن از سرازیری هستی و بعدش دوباره باید از تپه بالا بری تا به سرازیری بعدی برسی که یکوقت دیدی دوباره هم باید سروبالا بری! البته به نظر من پستی و بلندی بهتر از جاده صافه چون تو جاده صاف آدم کم کم خوابش میبره! خوب برای اینکه تصویر بهتری از حال و روزم داشته باشید باید بگم چند روزی هستش که مریم برگشته ایران و هوا هم سرد شده و برگ درختها هم تقریبا همه داره میریزه و من هم یک سرمای حسابی خوردم یک طوری که خودم دلم برای خودم سوخت ولی زیاد غصه نخورید چون همیشه میگن خدا بزرگه!

 

خوب بنظرم بد نباشه اگه فعلا چند تا عکس ببینید مختصر و مفید از حوادث این مدت:

 

 

روز کانادا، اول جولای، جمعیت رویروی مجلس آلبرتا

 

بابا پرچم کانادا!!! البته چون پرچم ایران دم دست نبود دیگه ما هم همرنگ جماعت شدیم!

 

 

 

داخل ساختمان مجلس آلبرتا، تو مایه های نسخه مینیاتوری کاخ الیزه!

 

آتش بازی روز کانادا

 

 

 

 

جشنواره heritage

توی این جشنواره از طرف اکثر کشورهایی که مردمشون به کانادا مهاجرت کردند، غرفه هایی برپا میشه که توی اونها به نمایش صنایع دستی، لباس های محلی و موسیقی و رقص مخصوص خودشون و البته عرضه غذاهای خاص اون کشور، پرداخته میشه. ما هم جای دوستان خالی غذای چند تا کشور رو امتحان کردیم که همون واسه یکبار خوب بود!

 

 

ادامه جشنواره

 

 

متهم خندان! غرفه انگلیس

 

مراسم جوجه پزی

نتیجه اخلاقی این مراسم جوجه پزی اینه که وقتی چوب واسه کباب درست کردن می خرید دقت کنید چوبها خیس نباشه اگه نه کبابهاتون بعضا نپخته از آب در میاد.

 

 

از سلسله مراسم آش پزون!

 

 

جشنواره تئاتر و جنگولک بازی خیابانی! این آقا رو خدا خیلی رحمش کرد که با مغز نیومد رو زمین

 

شمعهای تزئینی از همه رنک

 

 

جمعی از برو بچه های ایرانی در مراسم افطاری دانشگاه

 

برگریزان ۱

 

برگریزان ۲

 

 

دیدار با دو تا از دوستای قدیمی، علیرضا و لاله

 

لب جوی و  گذر عمر (این جوب روبروی خونمونه توی دانشگاه که هر روز نزدیک رسیدن به خونه یه نگاهی به گذر عمر باید بندازم که کم کم روزهای جوانی داره جای خودش رو میده به روزهای ...!

 

نکته آخر هم این که در طی یکی از این روزها به طور مرموزی هم دوربین عکاسیم و هم گوشی موبایلم هر دو دچار سکته مغزی شدند و الان هم برای مداوا به ایران فرستاده شدند و در نتیجه دیگه تا اطلاع ثانوی عکس نمیتونم بگیرم.

 

 

لینک
دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧ - علی

       

این روزها هوای ادمونتون فوق العاده شده درست عین اوایل بهار در ایران. کاش همیشه همینجور بود! در دانشگاه ما، روزهای آخر این هفته کنفرانس سالانه مهندسی مواد برگزار میشه. سال قبل برای شرکت در این کنفرانس به همیلتون و دانشگاه مک مستر رفتم. امسال همه اینجا جمع میشن. یک ارائه مقاله هم دارم که خدا به خیر بگذرونه!

 

مرتب از ایران اخبار گرانی و تورم میشنوم، هر چند روز یکبار بچه ها رو که میبینم میگن میدونی در ایران چای شده کیلویی فلان قدر و پودر رخشویی دیگه یافت می نشود و اما برنج ...؟؟؟!!!! خدا بر ما رحم کنه البته. اینجا هم تقریبا همه چیز گران شده ظاهرا بخشی از مشکل جهانیه. میگن تورم در کانادا کمتر از دو درصده (در مقابل ظاهرا ۱۷ درصد در ایران) اما فکر کنم خالی بندیه چون فقط قیمت اجاره خونه ما از سال قبل تا الان حداقل ۱۵ درصد زیاد شده، دیگه نمیدونم این ۲ درصدش رو از کجا میارن!

 

یک خبر دیگه هم اینکه امروز بعد از گذشت یک ماه از ارسال مدارکمون، ویزای خانمم صادر شد. با این حساب اگر بقیه امور هم مطابق برنامه پیش بره تا دو هفته دیگه اینجا خواهد بود. قبلا گرفتن ویزا برای بستگان حتی همسر خیلی سخت بود چون ظاهرا سفارت کانادا در تهران تمایلی به صدور این جور ویزاها نداره اما خوب به تازگی کشف شده که سفارت کانادا در امریکا مشکلی برای صدور ویزا برای همراه ایرانی ها نداره. در ضمن اخیرا قوانین مهاجرت برای دانشجوها قدری ساده تر شده به طوری که همه دانشجوهای خارجی می تونند بعد از اتمام تحصیلاتشون تا ۳ سال در کشور کار کنند.

 

لینک
سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - علی

       

از لحاظ زمانی سفرم به ایران رو میتونم به سه قسمت تقسیم کنم: یک سوم اول که همه چیز در ایده آل ترین شرایط قرار داشت، از آب و هوا گرفته که آخر هوای بهاری بود تا لذت بودن در کنار خانواده و دوستان و فامیل و از این دست که البته مثل برق و باد گذشت. یک سوم میانی هم خوب بود اما کم کم متوجه شدم که اونقدرها هم وقتی باقی نمونده و از طرف دیگه تا حدی مشغول مراسمات مربوط به ازدواج بودم که این قسمت رو هم نفهمیدم چطوری گذشت! و اما یک سوم آخر که همش به انجام کارهای اداری و کمبود وقت و کارهای باقیمانده و فکر کردن به دوباره ترک کردن دلبستگی هام و ... گذشت. فکر کنم شاید عمر آدم هم همینطور میگذره. اما از لحاظ وضعیت تاهل هم میشه یک تقسیم بندی انجام داد: یک روز در نقش خواستگار، روز بعد بلاتکلیف، حدود دو هفته به صورت نامزد و ۱۰ روز هم به صورت متاهل گذشت! اگر جمع این زمانها از ۵ هفته حضورم در ایران کمتر شده احتمالا به دلیل وقت های تلف شده یا محسوب نشده یا معلوم الحال بوده!!! در حال حاضر هم تا زمانی که مریم خانم (همسرم) تشریف بیارند به صورت یک مجرد متاهل نما (یا بالعکس) از مزایای (یا بلکه معایب) تجرد و تاهل به صورت هم زمان بهره می برم!

 

در طول این سفر تعداد زیادی از دوستانم رو هم دیدم. یک سری در اصفهان، تعدادی در شریف و بقیه هم در مرکز نجوم ادیب. البته متاسفانه نتونستم چند تا از دوستان قدیمی رو ببینم که فکر کنم باید سری بعد بگذارمشون اول لیست. دیدن دوستان قدیمی واقعا لذت بخشه مخصوصا بچه های دانشگاه. یک روزگاری در دوران دانشجویی، بودن در کنار همدیگه در طول روز در دانشگاه برای زدن تمام حرفها کفایت نمیکرد و گاهی ساعت ها بعد از رسیدن به خونه هم کماکان از پشت گوشی تلفن مشغول حرف زدن بودیم. حالا دیدن این آدمها دوباره با اینکه میدونی دو سه ساعت بیشتر نمیتونی ببینیشون هم شیرینه و هم غم آلود. البته احساسات آدم نسبت به نزدیکانشان مسلما بیشتر هستش ولی در مورد اونها، آدم احساس میکنه وقت خیلی بیشتری برای بودن در کنارشون داره البته تا زمانی که موقع جدا شدن نرسیده باشه!

 

یکی از جاهایی که دلم میخواست حتما سر بزنم و در اولین فرصت هم اینکار رو کردم، مرکز نجوم ادیب بود چون برای چندین سال بهترین تفریحم رفتن به اونجا& بودن در کنار بقیه دوستان و شور و شوق یادگرفتن و یاد دادن و لذت درک زیبایی و عظمت آسمان بود. برای سال ها رفتن به رصد چه جمعی و چه به تنهایی، از اصلی ترین و لذت بخش ترین برنامه های زندگیم بود. خوب اون دوران گذشته و دستم از دنیا کوتاه شده! ولی خوب حداقل یکبار دیگه تونستم دوستان قدیمیم رو ببینم. مرکز ادیب به همت و پیگیری دوست عزیزمون آقای بوژ مهرانی تاسیس شد که فکر میکنم در اون زمان سخت میشد تصور کرد وجود چنین مکانی تا این حد بتونه تاثیری عمیق و ماندگار داشته باشه. چندین بار به محل کار ایشون رفتم که متاسفانه نتونستم ایشون رو ببینم. این عکس زیر بچه های نجومی رو نشون میده روبروی مرکز نجوم که فکر می کنم تاریخ عکس سال ۷۸ باشه. اگر تونستید من رو توی عکس پیدا کنید؟؟!!

 

 

خوب فعلا فکر کنم در باب ایران نوشتن کافی باشه و برسیم به ماجراهای ادمونتون. خوب الان اینجا یک ماه از تابستون گذشت هنوز سه ماه دیگه باقی مونده. هوا بسیار عالیه طوری که به سختی میشه باور کرد این شهر همون شهر یخ زده چند ماه پیشه. یکی از واجبات در آخر هفته ها فرآیند دوچرخه سواریست که توصیه شده حتما به جا آورده بشه چون هم ورزش محسوب میشه و هم تفریح. ما هم چند باری رفتیم و جای دوستان خالی. البته گفته میشه و تجربه نشون داده که از چند وقت دیگه پشه ها امان نمیدن پس باید فرصت رو فعلا تا پشه ها اینجا رو هنوز پیدا نکردند غنیمت شمرد. این هم چند تا عکس از ادمونتون سبز شده به انضمام عکسی از سری جدید آش رشته پزون !!!

 

تیم دوچرخه سواری ادمونتون و حومه!

 

شکوفه های بهاری

 

باز هم اهرام ادمونتون!

 

؟

 

این هم از آش رشته

لینک
سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧ - علی

       

مدت زیادی بود که مطلبی ننوشته بودم و اون هم به دلیل سفرم به ایران بود. صبح ۱۴ فروردین رسیدم ایران. زمان نا مناسبی به نظر می رسه چون تازه تعطیلات عید تمام شده اما برام مقدور نبود زمان زودتری اینجا رو ترک کنم. در کل سفر فشرده پر بار و در برخی موارد پیچیده ای بود. جالب اینه که اونطوری که فکر می کردم نبود منظورم حس برگشتن به وطن بود که آخرش خودم هم نفهمیدم دقیقا چطوری بود!

دیدن عزیزانی که برای مدتی طولانی ازشون دور بودی بی نهایت لذت بخشه و البته جدا شدن ازشون به همون اندازه سخت. احساسم از این سفر خیلی وسیع و پیچیده بوده و نمیتونم تحلیل درستی ازش داشته باشم بنابراین زیاد سعی نمیکنم راجع بهش حرفی بزنم اما شرح وقایعی که افتاده به نسبت ساده تره و از اونجا شروع می کنم.

مسیر پروازم از ادمونتون به لندن و از لندن به تهران بود. در فرودگاه ادمونتون با خودم فکر می کردم که توی این ۱۵ ماهی که اینجا بودم دیگه مثل روزهای اول اونچنان احساس غربت نمیکنم و دیگه چیزهایی که اطرافم میبینم از برخورد آدم ها گرفته تا طرز لباس پوشیدنشون و چیزهای دیگه مثل قبل عجیب به نظر نمی رسه، به هر حال مرور زمان آدم رو به شرایط موجود عادت میده. هواپیمای ایرکانادا درست مثل دفعه پیش خیلی تمیز و شیک بود و از همه جذاب تر برخورد خوب مهمانداران. جلوی هر صندلی هم یک صفحه نمایش کوچک بود که میشد فیلم دید یا اخبار یا موزیک و غیره خلاصه مسیر ۹ ساعته ادمونتون تا لندن اونقدر ها هم سخت نگذشت مخصوصا وقتی آدم ذوق رفتن به خونه رو هم داشته باشه.

هواپیمای مسیر لندن به تهران متعلق به ایران ایر بود و تقریبا اکثر مسافرین همه ایرانی بودند. در بدو ورود به هواپیما صدای جروبحث یک خانم و آقا شنیده میشد مبنی بر اینکه خانم بشین می خواهیم رد بشیم و خانم هم شاکی از اینکه یک نفر جای بار بالا سر ایشون رو اشغال کرده و خلاصه مشکل حل شد نهایتا! نکته جالب دیگه این بود که به محض فرود هواپیما تلفن های همراه شروع کردند به زنگ خوردن و همه با هم در حال اطلاع رسانی به بستگانشون بودند که ما رسیدیم هنوز توی باندیم شما کجایید؟؟؟

در فرودگاه پشت باجه های کنترل گذرنامه صف طولانی تشکیل شده بود که خوب خیلی پدیده معمولی هستش نه در ایران بلکه حدس می زنم در همه جا همینطور باشه اما نمیدونم چرا مردم تحمل ایستادن توی این آخرین صف رو نداشتند و شاکی بودند که واسه ورود به کشور خودمون هم باید توی صف بایستیم. کشور خودمون؟ کشور خودتون؟ کشور خودشون؟؟!!

چند روز اول کمی همه چیز غریب به نظر میرسید، نمیدونم چرا دلم می خواست به همه چیز ایراد بگیرم از شیر ظرفشویی که چرا اینطوریه تا چرا با اینکه چراغ راهنمایی سبز شده هنوز موتوریها به عبور خودشون از وسط خیابون ادامه میدن و موارد دیگه. اما خوب خیلی زود باز همه چیز عادی شد واسم. اما تنها چیزی که تا لحظه آخر روی اعصابم راه می رفت وضعیت ترافیک و میزان پایبندی مردم به قوانین رانندگی بود چون تقریبا فاحش ترین اختلافی که در اولین نگاه به وضوح به چشم میخوره همین موضوع هستش. ولی در بقیه موارد همه چیز خیلی خوب بود.

یکی از چیزهایی که خیلی برام جالب بود احساسی بود که نسبت به ارزش پول ایران داشتم. درست بر عکس حسی که موقع اومدن به اینجا داشتم. اون اوایل هر چیزی میخواستم بخرم اول به پول خودمون حساب می کردم که چقدر باید بابتش بدم و بعد پیش خودم می گفتم اوه چقدر گرون بیخیال اصلا، مثلا واسه یک ماست کوچک باید حدود ۳ دلار پول میدادم و میگفتم یعنی ۳۰۰۰ تومن برای یک کم ماست!!! اما کم کم دیگه یادم رفت که با اینقدر پول توی ایران چه چیزهایی میشد خرید. این دفعه هم درست همین حس رو داشتم منتها برعکس، همه چیز به نظرم ارزان میرسید و مقیاس سنجیدنم حدود ۱/۵ دلاری بود که هر روز اینجا واسه خرید قهوه میدادم و کلا اجناس خوراکی تا سقف پول ۳ تا قهوه نسبتا ارزان به نظر میرسید! البته بعضی چیزها مثل گوشت در کانادا ارزانتر از ایران بود!

یکی از اتفاقات حیاتی و مهمی که در طول این سفر برام رخ داد پدیده شگرف مزدوج شدن بود که علیرغم پیچیدگیهای خاص خودش خوشبختانه با حمایت خانواده هامون به بهترین نحو ممکن انجام شد که احیانا در زمان های آینده راجع بهش صحبت خواهم کرد.

اما یک هفته اول سفر مصادف بود با سرازیر شدن فامیل به منزل ما برای دیدن این حقیر که در ابتدا بسیار شیرین بود ولی رفته رفته به معذلی عظیم تبدیل شد چرا که اقوام به صورت کاملا رندم در زمان های مختلف تشریف می آوردند و کلا یک هفته اول و بلکه کمی بیشتر به پاسخ به اینگونه سوالات گذشت: کلا اونجا بهتره یا اینجا؟ مرغ کیلو چنده اونجا؟ چند سال دیگه درست تمام میشه؟ برمیگردی یا نمیگردی؟ خوش میگذره یا نه؟ و امثال این ...

ادامه دارد ...

 

لینک
چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧ - علی